محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
31
اكسير اعظم ( فارسى )
اكثر آن را ضوء قوى ضرر رساند دلالت مىنمايند بر آنكه در آنها آفت از حرارت يا يبوست است و به حد سقوط قوت نرسيده . استدلال از افعال سياسيه و احلام از جمله سياسيه است قوت فهم و حدس دلالت مىنمايند بر قوت مزاج دماغ بتمامه و ضعف آن هر دو دال بر آفت اندر آن است تا آنكه ظاهر گردد كه كدام يك از افعال ديگر اختلال يافته پس بعضى از آنها فساد قوت خيال و تصور و آفت آن است و اين قوت اگر قوى است اعانت نمايد در دلالت بر صحت مقدم دماغ و اين قوت قوى بود اگر انسان قادر باشد بر جودت حفظ صور محسوسات مثل اشكال و نقوش و خلق و مذوقات و اصوات و نغمات و غير اينها زيرا كه بعض مردم را در اين باب قوت تامه بود به حدى كه فاضلى از مهندسين نظر كند در شكل محطوط يك نظر و بدان مرتسم گردد در نفس آن صورت و حروف او و حكم نمايد در آن مساله بتمامه و مستغنى باشد از معاودت نظر به سوى آن شكل و همچنين است حال قوى بقياس به سوى نغمات و حال قوى بقياس سوى مذوقات و غير اينها و به اين باب متعلق است جودت معرفت نبض بهر آنكه او محتاج است به سوى خيال قوى كه مرتسم گردد و در نفس قوى ملموسات و چون در اين قوت آفتى عارض گردد يا بطلان فعل پس در اين صورت باقى نمىماند در خيال صورت محسوس بعد زوال آن از نسبتى كه مىباشد ميان آن و ميان قوت حساسه حتى كه احساس مىنمايد بدان و يا ضعف و يا نقصان و يا تغير از مجراى طبيعى به اين نوع كه تخيل نمايد چيزى را كه در خارج موجود نيست پس ضعف او و تغير او و بطلان فعل او در اكثر دلالت مينمايد بر افراط برودت يا يبوست در مقدم دماغ و يا رطوبت در آن و برودت سبب بالذات است و رطوبت و يبوست هر دو سبب بالعرض به جهت آنكه اين هر دو جالب برودتاند و تغير فعل آن و تشويش آن بر زيادتى حرارت دلالت ميكنند و اين همه امور اكثرى است نه كلى و بنا بر آنكه در قواى احساسه گفته شد و گاهى اين مرض مردم صحيح العقل را عارض ميگردد به حدى كه معرفت ايشان بافعال جميل و قبيح تام و كلام ايشان با مردم صحيح مىباشد ليكن تخيل مىنمايند قوى را حاضر نزد خود كه آن در خارج وجود ندارند و تخيل ميكنند صداهاى طبل را و غير اينها چنانچه جالينوس حكايت كرده كه اين مرض و قلس طبيب را عارض گرديد و بعضى از آنها فساد قوت تفكر و تخيل است يا بطلان فعل اينها و اين را ذهاب عقل مىنامند و يا ضعف فعل آنها و اين را حمق گويند و مبداء آن هر دو برودت وسط دماغ و يا يبوست و يا رطوبت آن است و اين اكثرى است چنانچه در بطلان فعل خيال و ضعف آن گفته شد كه بودن آن از برودت اكثرى است و رطوبت و يبوست سبب بالعرضاند و يا تغير و تشويش آنها به حدى كه فكر او مىباشد در چيزى كه حاصلى ندارد و صواب مىپندارد چيزى را كه فى الحقيقت صواب نيست و اين را اختلاط عقل مىنامند و اين دلالت مىنمايد يا بر ورم و يا بر غلبه ماده صفراويه حاره يابسه غير مورمه و اين جنون سبعى است و اختلاط عقل او با شرارت و اذيت مىباشد و يا بر ماده سوداويه و آن را ماليخوليا مىنامند و اختلاط او با سوء ظن و با فكر بى حاصل بود و ميل از اين اخلاق مذكوره به سوى جبن دلالت قوى بر برودت مىنمايد و ميل از آنها به سوى جرات و غضب وال تر بر حرارت مىباشد و گاهى اين به سبب مشاركت عضو ديگر مىباشد و اين همه بدلائل جزئيه كه بعد از اين خواهد آمد شناخته مىشود . و بالجمله چون حركت نمايند افكار حركات بسيار و مشوش و متفنن گردند در آنجا حرارت خواهد بود و گاهى تشويش فكر در امراضى كه ماده آنها بارد است نيز مىباشد چون خالى از حرارت نبود به سبب عفونت و تورم مثل اختلاط عقل حادث در ليثرغس . و بعضى از آنها آفت در قوت فكر است يا آنكه ضعيف گردد و با باطل چنانچه جالينوس حكايت نموده كه وبائى در ناحيه حبش بهم رسيد به سبب قتال عظيم كه در آنجا واقع شد و سكنه آن را به سبب مردههاى متعفن بسيار كه بعد جنگ باقى مانده بودند وباى شديد عارض شد و اين و با در بلاد يونان رسيد و اهل آن را به سبب آن نسيانى واقع شد كه ايشان نام خود و پدر خود را فراموش كردند . و اكثر آن است كه ضعف در ذكر به سبب فساد در مؤخر دماغ از برودت يا رطوبت يا يبوست عارض ميگردد و يا آنكه مشوش گردد و انسان به ياد آورد چيزى را كه پيشتر به ياد خود نگاه نداشته بود و اين دلالت مىكند بر سوء مزاج حار با ماده يا بى ماده و دلالت آن بر ماده يابسه اولى است و هر واحد ازينها هنگامى است كه سوء مزاج مفرط نگردد و قوت ساقط نشود و قول مجمل در اين آن است كه بطلان اين افعال گاه به سبب غلبه برودت يا بر جرم دماغ مىباشد باينكه استيلا يابد بر حجب او و يا بر تجاويف او و گاه برودت با رطوبت مىباشد و گاه جلب يبوست مىكند و همچنين ضعف آن افعال . و اما تغير آن به سبب ورم با سوء مزاج صفراوى يا سوداوى يا حرارت مجرد از ماده بود